پارت چهل و سوم :

فصل پنجم: دو روح در یک جسم

یک ساعت بعد خودم را مقابل یک پیرمردِ ریزنقشِ سرحال در روپوش سفید دیدم. دکتر نگاه مهربانی داشت. وسط سرش کچل بود. مرا یاد انیشتین می‌انداخت. عینک گرد کوچکش را روی بینی تنظیم کرد. گفت: خب فرزندم! خوش اومدی.

پنداری خبر داشت. می‌دانست برای چه آمده‌ام. سعی می‌کردم هیجانی که در خونم غلغل می‌کند، بخوابانم. گفتم: منشی به من گفت منتظر تماس من بودین. مگه شما م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    یاسر واقعا گناه داره..، از همون اول از باباش خوشم نمیومد...

    ۲ ماه پیش
  • سوسن

    1

    خیلی باحاله فقط یاسر چطور خطرناک تر از هفت خبیث 🤔

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    وقتی باهم رو به رو بشن متوجه میشی....💀😱

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    منتظر پارت بعدی هستم خسته نباشی

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    🥲🥲🥲 چقدر دلم واسه یاسر سوخت

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    خیلی گناه داره بچه🥲😢

    ۳ ماه پیش
کپی شد!